محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
5070
تاريخ الطبرى ( فارسي )
تا آنها برخيزند . پس آنها را برخيزانيد و خلوت كرد . يعقوب خبر حسن بن ابراهيم را با تصميمى كه داشت با وى بگفت و گفت : « اين كار در شب بعد انجام مىشود . » گويد : مهدى معتمدى را فرستاد كه خبر حسن بن ابراهيم را براى وى بياور و او بيامد و خبرى را كه يعقوب گفته بود تأييد كرد . مهدى بگفت تا حسن را بنزد نصر ببرند و همچنان در زندان مهدى بود تا حيله كرد و براى وى حيله كردند و برون شد و بگريخت و چون نبودن وى معلوم شد از پى او برآمدند اما به دو دست نيافتند . مهدى به ياد آورد كه يعقوب وى را در كار حسن بن ابراهيم رهنمونى كرده بود و اميد داشت مانند پيش وى را رهنمون شود . دربارهء يعقوب از ابو عبيد الله پرسش كرد كه پاسخ داد حاضر است كه وى جمله ملازمان ابو عبيد الله شده بود . گويد : مهدى يعقوب را به خلوت پيش خواند و كارى را كه نخستين بار دربارهء حسن بن ابراهيم كرده بود و اندرزى كه داده بود به يادش آورد و فرار حسن را به دو خبر داد . يعقوب گفت كه از محل حسن خبر ندارد ، ولى اگر امانى به وى دهد كه از آن اطمينان كند تعهد مىكند كه حسن را به نزد وى آرد به شرط آنكه به امان وفا كند و به حسن عطيه دهد و با وى نيكى كند . مهدى در همان مجلس تعهد كرد . يعقوب گفت : « اى امير مؤمنان ، از گفتگوى وى چشم بپوش ( 119 و به جستجوى وى مباش كه اين مايهء هراس او مىشود . مرا به كار وى واگذار تا حيله كنم و او را پيش تو آرم . » و مهدى اين را تعهد كرد . يعقوب گفت : « اى امير مؤمنان ، عدالت خويش را بر رعيت گسترده اى و انصاف كرده اى و نيكى و تفضل خويش را عام كرده اى كه اميدشان بزرگ شده و دامنهء آرزوهايشان -